دلم....
دلم را تو نگیر از من....
که منم عاشق و سرمستم....
شاید ان روز که تو می ایی...
به نگاه تو دلم خسته شود...
دلم را تو نگیر از من....
که منم عاشق و سرمستم....
شاید ان روز که تو می ایی...
به نگاه تو دلم خسته شود...
دلتنگم !
اما چه کنم تا دلتنگی هایم به پایان برسد؟
چاره چیست؟
راه کجاست؟
چاه کجاست؟
چاره ی دل تنگم" تو" هستی،
راه دل تنگم پا گذاشتن جا قدم های توست برای رسیدن به" تو "،
چاه هم نبود" تو"است،
آنقدر در این راه میایم تا روزی به جای پا گذاشتن بر جا پایت، تو را در کنارم ببینم،
دستانت را لمس کنم،
سرمای این همه دوری را فراموش کنم،
و سر آخر حرف دلم را برایت بگویم،
حرف دلم دانی چیست؟
این است :
بخوان و بعد جوابت را بده:
در تمام لحظات تنهایی بعد خدا تنها امیدم برای زندگی" تو" بودی و هستی و خواهی بود.
ای نفسم تنهایم مگذار...
عاشقانه ترین دوست داشتن ها تقدیمت باد..................
اما....
اما به جای جام شراب جام عشق سر کشیدم
حال که عاشق شده ام و در این دریای خروشان عشق به سر میبرم
می خواهی دریا را خشک کنی؟
چرا؟
خدایا چرا؟
به جرم کدامین گناه اینچنین باید مجازات بشوم
آیا گناهم چیزی جز عاشقی بوده است؟
خدایا ایمان دارم تو دست هیچ بنده ای را رد نخواهی کرد
نمی گویم بنده ی خوبی برایت بوده ام
نه..
بلکه بدترین بندگانم
اما دلم عاشق است..
عاشق مهربانیه کسی که در نبودش زندگی جریان ندارد
خدایا دستانم را به سویت دراز میکنم
یا بر دستانم باران رحمتت را نازل کن و اورا از من نگیر
یا...
یا دستانم را بگیر و به سوی خود بازگردان
خدایا میدانم خواسته ی زیادیست
اما تو کریمی و رحیم
دعایم را براورده کن و او را از من نگیر
آمین...........
روزها میگذرد و من در فراق تو آواره ترینم.
شده ام یک دیوانه
هر که از راه می رسد،برسرم می زند و می گوید:تو دیوانه ای
نمیدانم راست میگویند یا دروغ
اما این را می دانم که من دیوانه ی چشمان مهربانت هستم
همان چشمانی که به من زندگی بخشید
بزار دیگران هر چه میخواهند بگویند
من دیوانه ی تو هستم
اما هر روز که میگذرد ترسی تمام وجودم را در بر میگیرد
ترس از اینکه فردا از دستت بدهم
این ترس تمام اعضا و جوارح بدنم را از کار میاندازد
نمیدانم چرا....
ولی انگار تمام وجودم به بودنت در کنارم بسته است
تنهایم نزار هستی من......
عاشقانه ترین دوست داشتن ها تقدیم عزیزترینم..
امدم خاطره ی امروز را بنویسم
اما چشمانم پر از اشک شد
اشک نبودن خاطره ی خوش
اشک تنهایی...
ولی خاطره ی امروز را نوشتم
(به نام خدا
امروز ..............
دومین روزی هست که تنها شده ام
رفتی سفر
و من ماندم و فاصله ی دور و دراز بینمان
امروز در تنهایی و بی کسی خود گریستم،می دانم زیر قولم زدم،اما چاره ای نبود
دلم گرفته بود
یاد نبودنت داغونم کرده است
شبهای تنهایی قبل از خواب بر عکست نظاره میکنم و میخوابم
یادم باشد وقتی برگشتی عکس جدیدی از تو بگیرم
چون این عکس خیس است از اشکهایم
اشکهایی که از صبح تا وقت خواب در تنهایی از چشمانم سرازیر میشود)
دیگر نتوانستم به نوشتن ادامه بدهم
صفحات دفتر پر از اشک شده بود
خیس خیس....
دفتر ا بستم تا اشکهایم در ان حبس شود
تا وقتی در نبودم دفتر خاطراتم را خواندی
بدانی در نبودنت
خون گریستم.
در نبودنت ادمی دیگر شده ام
کسی را نمیشناسم،به هر کس که میرسم سراغت را میگیرم.
برگرد گلم
دیگر طاقت دوری ندارم،
چشمانم اشکی ندارد تا اشک بریزم،کم سو شده اند
زود تر برگرد تا قبل از اینکه از گریستن زیاد،چشمانم بسته شود
یک بار ببینمت
اری، تنهایی سنگبن ترین و سخت ترین مجازات است.
اما هیچ چیزی به نام (ما)نیافرید....
عشق را افرید..........
عشق از من و تو، ما ساخت
بعد از عشق اشک را افرید...
اشک در تب و تاب عاشقی معنای دیگری گرفت
اشک شد نشانه ی عاشقی ،وفاداری،مهر،محبت....
زمانی که تو از روی محبت اشک ریختی ارامت کردم
اما...
اما آن زمان که چشمانم غرق اشک بود
منتظر دستانت برای نوازش بودم..
منتظر اغوش گرمی برای فراموشی فاصله ها....
منتظر یک سلام...
اما هیچ کدام نبود ...
دستانم را رو به اسمان کردم ...
با قلب سیاه و پر از گناه خود از خداوند التماس کردم
خدایا...
خدایا اغوش گرم پس از مدتی سرد میشود
دستانی که روزی نوازشم کرد،روزی هم خسته میشود
آن سلام هم خدانگهداری دارد
اما یک چیز همیشه ماندگار است
اشکهایی که در دوری و تنهایی ریخته شد
و انتظار برای رسیدن به معشوق
خداوندا فاصله ها را کوتاه کن
و این است دنیای من
در سه کلمه:
اشک....
عشق....
انتظار....
گشتم اما مثل همیشه عکسی نبود..
اما در لابه لای ورق های البوم شاخ گلی بود
گل را که دیدم به خاطر اوردمت
این همان شاخ گلی است که تو به من دادی
بوییدمش اما بویی نداشت چون خشک شده بود
مثل عشق ما که دیگر رنگ و بوی قدیم را نداشت
برای دیدنت راه افتادم
در تاریکی شب زیر باران دویدم تا به تو برسم
دویدم دویدم
اما.....
اماباز هم تو را ندیدم.............
به خود نگردیم
لباس هایم خیس بود
سرم را رو به اسمان کردم
گریستم اما زیر باران تا کسی اشکهایم را نبیند...
اما باز هم خدایم دید
دستم را گرفت
گفت:زیبایی عشق به دوری و تنهایی کشیدن است
خشنود گشتم چون باز هم خدا با من بود
از ان به بعد در تنهای با خدا درد و دل کردم و میکنم
حال تو را به دست اوردم
و چه زباست داشتن خدا و تو
و این همان لحظه ی دیدار است.
دوستت دارم عزیزترینم
گویند دل عاشقان مانند دریاییست بیکران که در ان صورت زیبای ماه نمایان است
مانند دریای حقیقی که امواج صورت ماه را در اب به حرکت در می اورد
ولی هیچگاه ماه و دریا از هم جدا نمی شوند حتی در روز.
زیرا روزها ماه در دل دریاست وشب برای خودنمایی سر بر استان دل میگذارد .
دل معشوق هم مانند همین دریا پاک و زلال است و هیچ گاه از معشوقش جدا نمیشود.
اما..................
اما جام شراب عشق را
در ان لحظه مست گشتم
اما مست عشق تو
زار زار گریستم اما کسی نبود تا بپرسد از چه میگریی؟
از پی دوست داشتن و دوری معشوق و یا نداشتن طاقت تنهایی؟
نوشیدم..............مست گشتم....................دیوانه شدم............گریستم
اما در ان مستی روی تو را دیدم
که به همه ی عالم می ارزد
ای زیباترین زیبا روی عالم بیا تا اسمان برای دیدنت اشک شوق بریزد و زمین دستان خود را برای در اغوش گرفتنمان بگشاید.
دوستت دارم ای زیبای من
و چه غمناک است با تو نبودن
امروز اولین روز رفتنت است هنوز پاسی از روز نگذشته باز دلم هوایی تو شده است
نمیدانم چگونه سپری کنم این دوری را
کاش میشد نمیرفتی و با من میماندی تا دوباره زندگی کنم با بودنت
دوست داشتم دوباره دستان لطیفت را در دستانم میفشردم و زیر گوشت ارام زمزمه میکردم این کلمه را:
دوستت دارم
اما نمیدانم چرا نمیشود حتی یک بار صورت زیبایت را به چشمانم هدیه کنی
مانده ام تنها اما به یادت می مانم اما ای کاش تو هم به یادم بمانی...............
گویی تنهای تنهایم
تو هستی اما نه در کنارم
حرف میزنی اما نه با من
میخندی اما نه همراه من
اسمان روی سرم به حالم میگرید اما چه زیبا بود تو در کنارم بودی و اسمان اشک شوق خود را بر سر ما میریخت.
در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گور رو باک نیست تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست
دوستت دارم!
وجودم سرشار از ترس بود زیرا سیاهی اسمان خوف عجیبی داشت
اما ندانستم چه کنم تا بر ترس غلبه کنم
ناگهان یاد تو در ذهنم امد تو را در کنارم حس کردم
آری تو بودی در کنارم
با دستان مهربانت نوازشم کردی و گفتی تنها نیستی....
باهم به اسمان نگریستیم اما این بار سیاهی اسمان بر ما اثر نداشت
خیلی خوشحال بودم که ناگهان با صدایی به خود امدم
اما ......
اما باز هم تو در کنارم نبودی
همه رویا و خیال بود
باز اطرافم را جستجو کردم اما چیزی نیافتم
باز به اسمان نگریستم این بار خدا را دیدم
حال فهمیدم منظور ان حرفت را که در خیالت به من گفتی:(تنها نیستی...................)
و دانستم هیچ وقت تنها نیستم چون من خدایی دارم.
بسیار بود رود در ان برزخ کبود اما دریغ ،زهره ی دریا شدن نداشت
خیره ماندم به قطرات باران و اشک ریختم تا سبک شوم اما هر چه گریستم تاثیری نداشت.
انگار با دلم کاری کرده ای که نمیتوانم تو را از خاطر بیرون برهانم
دوریت مانند زخمی قلبم را ازار میدهد.دیگر توان انجام دادن کاری را ندارم
برق چشمانت چنان ضربه ای به من زد که مرا از پای انداخت .
رفتم دنبال پاد زهر تا این ضربه را از یاد ببرم اما دیدم تنها پاد زهر همان چشمانت می باشد
عزیزم تنهایم مزار که با دوری تو میمیرم.
دوستت دارم!
در دلم غوغایی بود،اما از یک سو از چشمان زیبایت خجالت میکشیدم
نمیدانستم چه کنم تا که خود گفتی بیا اما بدون خجالت
خیلی خوشحال بودم اما وقتی که دیدمت دوباره دیوانه آن چشمان زیبایت شدم دوباره ان نیروی چشمانت مرا مجذوب خود کرد دوباره شدم عاشق عاشق ....
در ان زمان که دیدمت ارزو کردم که ای کاش میشد دستانت را در دستانم بفشارم و ارام زیر گوشت بگویم دوستت دارم
ارزو کردم ای کاش امشب جایی در دلت پیدا کنم
ارزو کردم ای کاش.......
ارزو ها زیاد است اما یک ارزو. داشتم ارزو کردم ای کاش امشب بگویی دوستت دارم که باز هم نگفتی و من همچنان در مستی عشق مانده ام.
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار
به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود و
یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت
و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود
و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.
این توفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
با تو یك دنیا قشنگی می شود
با تو حتی خوابهای تلخ من
یك بغل رویای رنگی می شود
هیچ می دانی دلم این روزها
بی تو دائم بی قراری می كند؟
عصر بغض آلود و خیس جمعه ها
در فراقت سخت زاری می كند؟
نامه های هر شبم را خوانده ای؟
نامه ای از لحظه های انتظار
از میان كوچه های تنگ دل
نامه ای از باغ سیب بی بهار
آسمان هم باز باریدن گرفت
می نوازد چنگ باران را خدا
بوی خوب خاك و عطر یاد تو
می كشد تا شهر رویایت مرا
كاش در این لحظه های تلخ درد
شانه هایت تكیه گاه گریه بود
كاش لبخند قشنگت از دلم
غصه های كهنه اش را می ربود
چشمهای خیس من در یك امید
قلب من در آرزوی وصل توست
سوخت باغ هستی ام در این خزان
خوب می دانم بهاران فصل توست
عاشقت خواهم ماند
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد
بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
خدایا کاش اخرین ارزویم را براورده میکردی...
عزیزم کاش بودی تا لا اقل در این لحظات اخر تنها نبودم ....
کاش با گرمی دستانت دوباره نیرو میگرفتم..
اما همه ی اینها فقط یک اروز شدن در دفتر ارزو هایم و هیچ کدام به واقعیت تبدیل نشد .....
کاش درک میکردی بدون تو زندگی مفهومی نداره.
کاش........
اما چرا الان که باید اشک را از چشمانم دور کنی......
چرا الان که باید دستانت را در دستانم قرار دهی تا گرمای وجودت سرمای زندگی را از یادم ببرد....
و هزاران چرا های دیگر را که میتوانستی با یک کلمه ی دوستت دارم پاسخ دهی ...
چرا ؟چرا؟نیامدی تا این تنهایی به اتمام برسه ....
چرا به جای دوستت دارم گفتی بچه ای عاشقی به بچه ها نمیاد.....
اما من سکوت میکنم و حرفی بر زبان نمیاورم چون این زبان قاصر است از رساندن واقعی مفهوم عشق
در خود میریزم شاید روزی برسد دلم به جای زبانم لب به سخن بگشاید و به تو ثابت کند که عاشقی بچه بودن نیست بلکه عاشقی یعنی یک کلمه :
دوستت دارم
از ته دل.
چه بد شد از خاطره ها فاصله گرفتیم ،
کاش دیروزمان فراموش نمی شد،
کاش اینهمه برای فردا دلسوزی نمی کردیم،
کاش امروز را درک می کردیم.
کاش قدر با هم بودن را می دانستیم
تا فردا در واویلای نبودن، دیروز سراسر حسرت را خاطره نمی کردیم.
کاش در گذر ناگزیر ثانیه ها به سمت دقیقه ها،
لحظه به لحظه به پاسداشت حرمت دلهای آکنده از عشق
قدقامت می بستیم.
کاش می فهمیدیم که در کاسه عشق
از بهار تا زمستان،
خالق خاطراتی خواهیم بود
که آرمان زنده بودن را می توان در لا به لای صفحات آن پیدا نمود.
کاش نشدنی های دل شدنی می شد
و بسیار شدنی ها بیرون از منزل دل، نشدنی.
کاش برای دل کاشی نبود.
کاش برای دل یک سرنوشت بود
یا عشق یا جدایی؛
اگر عشق می بود، پایانش جدایی نمی شد
و اگر جدایی بود تا ازل می ماند طعم تلخ جدایی.
کاش همه دلهایی که نمک گیر عشق می شوند
نمکدان شکن نبودند.
کاش پاس می داشتند حرمت حریم عشق را.
کاش و باز هزاران کاش دیگر...
از معلم ادبيات پرسيدم گفت:عشق شعري است كه مانند چشمه جاري در دل تو،سعدي،حافظ و... وجود دارد.
از معلم رياضي پرسيدم گفت:عشق به صورت هندسه اي است كه همه شما به خوبي از آن مي دانيد.
از معلم عربي پرسيدم گفت:عشق همان مذكر و مؤنث است.
از معلم فيزيك پرسيدم گفت:عشق جاذبه اي است دوست داشتني در قلب ما انسان ها.
از معلم شيمي پرسيدم گفت:عشق سنگ مذابي است كه به شدت در قلب ما برخورد مي كند.
از معلم زبان پرسيدم گفت:عشق همان I LOVE YOUاست.
از معلم زيست پرسيدم گفت :عشق قتلي است كه از شنيدن آن قلبمان به تپش مي افتد.
از معاون مدرسه پرسيدم گفت:يادم باشد در كارتكس انضباطي يادداشتش كنم.
و در آخر از مدير پرسيدم با لبخندي زيركانه گفت: اخراج
اری درک کردم در چشمان تو جاذبه ای وجود دارد که دل ما را به سمت خود کشاند و عاشق کرد اما در این جاذبه چیزی از چگونه رسیدن نبود یک لحظه جذب کرد و یک عمر من را سرگردان .
دوستت دارم اما نمیدانم چطور برایت این عشق را اثبات کنم
ای کاش میگفتی از چه رنجوری ...
ای کاش عیب هایم را به من میگفتی...
ولی هیچ کدام را نگفتی و مرا بیشتر از پیش عاشق خود کردی....
عاشقی دل سوخته و دل باخته......
هنگامی که دلم برایت تنگ میود گوشه ای مینشینم و به یاد چشمان مهربانت زار زار گریه میکنم و از خدا میخواهم هیچ گاه این چشمهایت را از من جدا نکند زیرا در غم دوری خودت و چشمانت دوام نمیاورم .
ارزو میکنم که روزی دستانت را در دستانم بگیرم تا گرمای وجودت سرمای دوریت را از بین ببرد.
ارزو میکنم کاش بودی تا دنیا خودم را تقدیمت میکردم.
ارزو میکنم بیایی تا عاشقانه دستانت را بگیرم و فقط بگویم:
دوستت دارم!
هر روز ،روزهای تنهایی خودم را میگذارنم فقط به امید یک چیز ان هم این است که روی بیایی.
بیایی و تنهایی مرا درهم شکنی .
کاش میشد ان روز همین امروز بود
ای کاش میامدی تا به تو ثابت کن که تنها عشقم تویی
ای کاش میامدی تا میدیدی که چقدر تنهایم
ای کاش.........
نمیدانم که به چه اندازه باید صبر کنم ، دیگر چشمانم پر از شک شد ،انقدر که از دوری تو گریستم دیگر چشمانم سو ندارم ای کاش بودی تا قبل از اینکه چشمانم از گریه کردن نابینا شود میدیدمت و فقط یک بار میشنید این کلمه را که دوستت دارم.
اما چه کنم بازم نیامدی،باز در این دنیای غریب تنهای تنها ماندم ....
دوباره دیدمت اما نشنیدم که بگویی دوستت دارم .
دوباره شب امد و دوباره جای خالی تو را حس کردم .
دوباره تنهاشدم یک تنهایی مرگ بار.
دوباره سکوت سراسر اتق را پر کرد .
ای کاش بودی و با یک لبخند این سکوت مرگ بار را می شکستی.
ای کاش...............
نخستین بار گفـــــــــتش کز کجایی؟
بگفت :از دار ملک اشنایی
بگفت:آنجا به صنعت در چه کوشند ؟
بگفت:انده خرند و جان فروشند
بگفتا:جان فروشی در ادب نیست
بگفت :از عشقبازان این عجب نیست
بگفت:از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت :از دل تو گویی ، من از جان
بگفتا:عشق شیرین برتو چون است ؟
بگفت: از جان شیرینم فزون است
بگفتا: هر شبش بینی چو مهتاب ؟
بگفت: اری، چو خواب اید، کجا خواب؟
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام دل یا ساختم یا سوختم
سوختم،اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام گز داغ تنهایی به صحرا سوختم
سرد مهری بود که بر آتشم آبی نزد
گرچه از گرمی سرا پا سوختم
سعی کرد نبینتش ولی چه کنه که اینم کاره روزگاره دیدتش و باز همه ی اون خاطرات بد جلو یچشماش ظاهر شد .
ایندفعه عاشق از دفعه ی قبل بیشتر زجر کشید انقدر که فقط یک چیز میگفت:
خدایا مرا از این دنیا جدا کن و بسوی خودت باز گردن !
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت/ گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی/ سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد/ گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
بدترین درد این نیست که.....................به اونی که دوستش داری نرسی بدترین درد این نیست که.....................عشقت بهت نارو بزنه بدترین درد اینه که..............................یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه
در خواب نازی بودم شبی.دیدم کسی در میزند.در را گشودم روی او.دیدم غم است در میزند.ای دوستان بی وفا.از غم بیاموزید وفا.غم با ان همه بیگانگی هر شب به من سر میزند