دلم....


دلم را تو نگیر از من....

که منم عاشق و سرمستم....

شاید ان روز که تو می ایی...

به نگاه تو دلم خسته شود...

دلتنگی...

دلتنگم !

اما چه کنم تا دلتنگی هایم به پایان برسد؟

چاره چیست؟

راه کجاست؟

چاه کجاست؟

چاره ی دل تنگم"  تو" هستی،

راه دل تنگم پا گذاشتن جا قدم های توست برای رسیدن به" تو

چاه هم نبود" تو"است،

آنقدر در این راه میایم تا روزی به جای پا گذاشتن بر جا پایت، تو را در کنارم ببینم،

دستانت را لمس کنم،

سرمای این همه دوری را فراموش کنم،

و سر آخر حرف دلم را برایت بگویم،

حرف دلم دانی چیست؟

این است :

بخوان و بعد جوابت را بده:

در تمام لحظات تنهایی بعد خدا تنها امیدم برای زندگی"  تو" بودی و هستی   و خواهی بود.

ای نفسم تنهایم مگذار...

           عاشقانه ترین دوست داشتن ها تقدیمت باد..................

 

خدایاااااااااااااااااا صدایم را  بشنو....

خدایا خواستم مست شوم

اما....

اما به جای جام شراب جام عشق سر کشیدم

حال که عاشق شده ام و در این دریای خروشان عشق به سر میبرم

می خواهی دریا را خشک کنی؟

چرا؟

خدایا چرا؟

به جرم کدامین گناه اینچنین باید مجازات بشوم

آیا گناهم چیزی جز عاشقی بوده است؟

خدایا ایمان دارم تو دست هیچ بنده ای را رد نخواهی کرد

نمی گویم بنده ی خوبی برایت بوده ام

نه..

بلکه بدترین بندگانم

اما دلم عاشق است..

عاشق مهربانیه کسی که در نبودش زندگی جریان ندارد

خدایا دستانم را به سویت دراز میکنم

یا بر دستانم باران رحمتت را نازل کن و اورا از من نگیر

یا...

یا دستانم را بگیر و به سوی خود بازگردان

خدایا میدانم خواسته ی زیادیست

اما تو کریمی و رحیم

دعایم را براورده کن و او را از من نگیر

               آمین...........


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ترس!!

روزها میگذرد و من در فراق تو آواره ترینم.

شده ام یک دیوانه

هر که از راه می رسد،برسرم  می زند و می گوید:تو دیوانه ای

نمیدانم راست میگویند یا دروغ

اما این را می دانم که من دیوانه ی چشمان مهربانت هستم

همان چشمانی که به من زندگی بخشید

بزار دیگران هر چه میخواهند بگویند

من دیوانه ی تو هستم

اما هر روز که میگذرد ترسی تمام وجودم را در بر میگیرد

ترس از اینکه فردا از دستت بدهم

این ترس تمام اعضا و جوارح بدنم را از کار میاندازد

نمیدانم چرا....

ولی انگار تمام وجودم  به بودنت در کنارم بسته است

تنهایم نزار هستی من......

         عاشقانه ترین دوست داشتن ها تقدیم عزیزترینم..

سنگین ترین مجازات

دفتر خاطرات خود را گشودم،تمام خاطرهایمان را خواندم

امدم خاطره ی امروز را بنویسم

اما چشمانم پر از اشک شد

اشک نبودن خاطره ی خوش

اشک تنهایی...

ولی خاطره ی امروز را نوشتم

                                         (به نام خدا

امروز ..............

دومین روزی هست که تنها شده ام

رفتی سفر

و من ماندم و فاصله ی دور و دراز بینمان

امروز در تنهایی و بی کسی  خود گریستم،می دانم  زیر قولم زدم،اما چاره ای نبود

دلم  گرفته بود

یاد نبودنت داغونم کرده است

شبهای تنهایی قبل از  خواب بر عکست نظاره میکنم و میخوابم

یادم باشد وقتی برگشتی عکس جدیدی از تو بگیرم

چون  این عکس خیس است از اشکهایم

اشکهایی که از صبح تا وقت خواب در تنهایی  از چشمانم   سرازیر میشود)

دیگر نتوانستم به نوشتن ادامه بدهم

صفحات دفتر پر از اشک شده بود

خیس خیس....

دفتر ا بستم تا اشکهایم در ان حبس شود

تا وقتی  در نبودم دفتر خاطراتم را خواندی

بدانی در نبودنت

خون گریستم.

در نبودنت ادمی دیگر شده ام

کسی را نمیشناسم،به هر کس که میرسم سراغت را میگیرم.

برگرد گلم

دیگر طاقت دوری ندارم،

چشمانم اشکی ندارد تا اشک بریزم،کم سو شده اند

زود تر برگرد تا  قبل از اینکه از گریستن زیاد،چشمانم بسته شود

یک بار ببینمت

اری، تنهایی سنگبن ترین و سخت ترین مجازات است.


دنیای من.....

خداوند من،تو،همه چیز و همه کس را افرید....

اما هیچ چیزی به نام (ما)نیافرید....

عشق را افرید..........

عشق از من و تو، ما ساخت

بعد از عشق اشک را افرید...

اشک در تب و تاب عاشقی معنای دیگری گرفت

اشک شد نشانه ی عاشقی ،وفاداری،مهر،محبت....

زمانی که تو از روی محبت اشک ریختی ارامت کردم

اما...

اما آن زمان که چشمانم غرق اشک بود

منتظر دستانت برای نوازش بودم..

منتظر اغوش گرمی برای فراموشی فاصله ها....

منتظر یک سلام...

اما هیچ کدام نبود ...

دستانم را رو به اسمان کردم ...

با قلب سیاه و پر از گناه خود از خداوند التماس کردم

خدایا...

خدایا اغوش گرم پس از مدتی سرد میشود

دستانی که روزی نوازشم کرد،روزی هم خسته میشود

آن سلام هم خدانگهداری  دارد

اما یک چیز همیشه ماندگار است

اشکهایی که در دوری و تنهایی ریخته شد

و انتظار برای رسیدن به معشوق

خداوندا فاصله ها را کوتاه کن

و این است دنیای من

در سه کلمه:

اشک....

      عشق....

             انتظار....

درد تنهایی 14

البوم عکس های خودم را گشتم تا عکسی از تو بیابم

گشتم اما مثل همیشه عکسی نبود..

اما در لابه لای ورق های البوم شاخ گلی بود

گل را که دیدم به خاطر اوردمت

این همان شاخ گلی است که تو به من دادی

بوییدمش اما بویی نداشت چون خشک شده بود

مثل عشق ما که دیگر رنگ و بوی قدیم را نداشت

برای دیدنت راه افتادم

در تاریکی شب زیر باران دویدم تا به تو برسم

دویدم دویدم

اما.....

اماباز هم تو را ندیدم.............

به خود نگردیم

لباس  هایم خیس بود

سرم را رو به اسمان کردم

گریستم اما زیر باران تا کسی اشکهایم را نبیند...

اما باز هم خدایم دید

دستم را گرفت

گفت:زیبایی عشق به دوری و تنهایی کشیدن است

خشنود گشتم چون  باز هم خدا با من بود

از ان به بعد در تنهای با خدا درد و دل کردم و میکنم

حال تو را به دست اوردم

و چه زباست داشتن خدا و تو

و این همان لحظه ی دیدار است.

دوستت دارم عزیزترینم

عشق و عاشق و دریا و امواج.......

اگرعشق،عشق واقعی باشد هیچ گاه چیزی بر ان غلبه نمیکند.

گویند دل عاشقان مانند دریاییست بیکران که در ان صورت زیبای ماه نمایان است

مانند دریای حقیقی که امواج صورت ماه را در اب به حرکت در می اورد

ولی هیچگاه ماه و دریا از هم جدا نمی شوند حتی در روز.

زیرا روزها ماه در دل دریاست وشب برای خودنمایی سر بر استان دل میگذارد .

دل معشوق هم مانند همین دریا  پاک و زلال است و هیچ گاه از معشوقش جدا نمیشود.

شراب عشق..................

در تنهایی خود  برای فراموشیت جام شراب را سر کشیدم

اما..................

اما جام شراب عشق را

در ان لحظه مست گشتم

اما مست عشق تو

زار زار گریستم اما کسی نبود تا بپرسد از چه میگریی؟

از پی دوست داشتن و دوری معشوق و یا  نداشتن طاقت تنهایی؟

نوشیدم..............مست گشتم....................دیوانه شدم............گریستم

اما در ان مستی روی تو را دیدم

که به همه ی عالم می  ارزد

ای زیباترین زیبا روی عالم بیا تا اسمان برای دیدنت اشک شوق بریزد و زمین  دستان خود  را برای  در اغوش گرفتنمان بگشاید.

دوستت دارم ای زیبای من


درد تنهایی 13

چه زیباست روزهای  با تو بودن

و چه غمناک است با تو نبودن

امروز اولین روز رفتنت است  هنوز پاسی از روز نگذشته  باز دلم هوایی تو شده است

نمیدانم چگونه سپری کنم این دوری  را

کاش میشد نمیرفتی و با من میماندی تا دوباره زندگی کنم با بودنت

دوست داشتم دوباره دستان لطیفت را در دستانم میفشردم و زیر گوشت ارام زمزمه میکردم این کلمه را:

دوستت دارم

اما نمیدانم چرا نمیشود حتی یک بار صورت زیبایت را به چشمانم هدیه کنی

مانده ام تنها اما به یادت می مانم اما ای کاش تو هم به یادم بمانی...............


درد تنهایی 12

در کوچه و پس کوچه های  تنهایی بر روی برگ زرد درختان زیر  هوای پاییزی  قدم میزنم

گویی تنهای تنهایم

تو هستی اما نه در کنارم

حرف میزنی اما نه با من

میخندی  اما نه همراه من

اسمان روی سرم به حالم میگرید اما  چه زیبا بود تو در کنارم بودی و اسمان  اشک شوق خود را بر سر ما میریخت.

در  غم  ما   روزها   بیگاه   شد       روزها  با   سوزها     همراه   شد

روزها گر رفت گور رو باک نیست        تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست

                                       دوستت دارم!


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

درد تنهایی 11

به اسمان نگریستم

وجودم سرشار از ترس بود زیرا سیاهی اسمان خوف عجیبی داشت

اما ندانستم چه کنم تا بر ترس غلبه کنم

ناگهان یاد تو در ذهنم امد تو را در کنارم حس کردم

آری تو بودی  در کنارم

با دستان مهربانت نوازشم کردی و گفتی تنها نیستی....

باهم به اسمان نگریستیم اما این بار سیاهی اسمان بر ما اثر نداشت

خیلی خوشحال بودم  که ناگهان با صدایی به خود امدم

اما ......

اما باز هم تو در کنارم نبودی

همه رویا و خیال بود

باز  اطرافم را جستجو کردم اما چیزی نیافتم

باز به اسمان نگریستم  این بار خدا را دیدم

حال فهمیدم منظور ان حرفت را که در خیالت به من گفتی:(تنها نیستی...................)

و دانستم  هیچ وقت تنها نیستم چون من خدایی دارم.



دل نوشته ها

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...

لمس کن نوشته هایی را که ازقلبم برقلم وکاغذمی چکد...

لمس کن گونه هایم راکه خیس اشک است...

لمس کن لحظه هایم را...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...

لمس کن این با تو نبودن ها را...

"لمس کن

درد تنهایی 10

هر روز را با تنهایی پشت سر میگذارم به امید روزی که بیایی.

ان روز که  چشمانت از ان من است.

روز رسیدن

و چه زیباست در ان روز زندگی کردن

بودن  و دیدن

دیدن ان همه خوشبختی

فقط و فقط در کنار

                          تو!


پیش از تو.....

پیش از تو اب معنی دریا شدن نداشت                   شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت

بسیار بود  رود  در  ان  برزخ  کبود                    اما  دریغ ،زهره ی  دریا  شدن  نداشت

درد تنهایی 9

بازهم امروز دلم گرفته بود.رفتم پشت پنجره ایستادم و به قطرات باران خیره شدم  خدا را به پاکی همین باران قسم دادم تا همچون باران تو را به من ببخشد

خیره ماندم به قطرات باران و اشک ریختم تا سبک شوم اما هر چه گریستم  تاثیری نداشت.


انگار با دلم کاری کرده ای که نمیتوانم تو را از خاطر بیرون برهانم 

دوریت مانند زخمی قلبم را ازار میدهد.دیگر توان انجام دادن کاری را ندارم

برق چشمانت چنان ضربه ای به من زد که مرا از پای انداخت .

رفتم دنبال پاد زهر تا این ضربه را از یاد ببرم اما دیدم تنها پاد زهر همان چشمانت می باشد

عزیزم تنهایم مزار که با دوری تو میمیرم.

                          دوستت دارم!

درد تنهایی 8

امروز هم مانند روزهای قبل دلم خیلی گرفته بود اما خبر دادن امروز روزی هست که میتوانم تو را ببینم 

در دلم غوغایی بود،اما از یک سو از چشمان زیبایت خجالت میکشیدم

نمیدانستم چه کنم تا که خود گفتی بیا اما بدون خجالت

خیلی خوشحال بودم اما وقتی که دیدمت دوباره دیوانه آن چشمان زیبایت شدم دوباره ان نیروی چشمانت مرا مجذوب خود کرد دوباره شدم عاشق عاشق ....

در ان زمان که دیدمت ارزو کردم  که ای کاش میشد دستانت را در دستانم بفشارم و ارام زیر گوشت بگویم دوستت دارم

ارزو کردم ای کاش امشب جایی در دلت پیدا کنم

ارزو کردم ای کاش.......

ارزو ها زیاد است اما یک ارزو. داشتم ارزو کردم ای کاش  امشب بگویی دوستت دارم که باز هم نگفتی و من  همچنان در مستی عشق مانده ام.


گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار 

به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم 

که غصه هایش را می شنود و 

یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد 

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت 

و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود 

و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. 

این توفان بی موقع چه بود؟

 چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود 

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. 

خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. 

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. 

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.  گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

 و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.  

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

لحظه های تنهایی

     لحظه های سخته تنها ماندنم

 

با تو یك دنیا قشنگی می شود

با تو حتی خوابهای تلخ من

یك بغل رویای رنگی می شود

هیچ می دانی دلم این روزها

بی تو دائم بی قراری می كند؟

عصر بغض آلود و خیس جمعه ها

در فراقت سخت زاری می كند؟

نامه های هر شبم را خوانده ای؟

نامه ای از لحظه های انتظار

از میان كوچه های تنگ دل

نامه ای از باغ سیب بی بهار

آسمان هم باز باریدن گرفت

می نوازد چنگ باران را خدا

بوی خوب خاك و عطر یاد تو

می كشد تا شهر رویایت مرا

كاش در این لحظه های تلخ درد

شانه هایت تكیه گاه گریه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه های كهنه اش را می ربود

چشمهای خیس من در یك امید

قلب من در آرزوی وصل توست

سوخت باغ هستی ام در این خزان

خوب می دانم بهاران فصل توست

عاشقت خواهم ماند

 بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد

 بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست

 بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد

بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد

درد تنهایی 7

دلم خیلی گرفته است،احساسی از درون میگوید  از این دنیا باید جدا شوی.اما نمیدانم چرا بدون اینکه به ارزوی خود برسم باید بروم

خدایا کاش  اخرین ارزویم را براورده میکردی...


عزیزم کاش بودی تا لا اقل در این لحظات اخر تنها نبودم ....

کاش با گرمی دستانت دوباره نیرو میگرفتم..

اما همه ی اینها فقط یک اروز شدن در دفتر ارزو هایم و هیچ کدام  به واقعیت تبدیل نشد .....

کاش درک میکردی بدون تو زندگی مفهومی نداره.


کاش........

کاش.......


غم فراق یار



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد









ادامه نوشته

درد تنهایی 6

با ان دو چشم زیبا عاشقم کردی، دلم را ربودی،اشک را هر شب مهمان چشمانم کردی،

اما چرا الان که باید  اشک را از چشمانم دور کنی......

چرا الان که باید  دستانت را در دستانم قرار دهی تا گرمای وجودت سرمای زندگی را از یادم ببرد....

و هزاران چرا های دیگر را که میتوانستی با یک کلمه ی  دوستت دارم پاسخ دهی ...

چرا ؟چرا؟نیامدی تا این تنهایی به اتمام برسه ....

چرا به جای دوستت دارم گفتی  بچه ای عاشقی به بچه ها نمیاد.....

اما من سکوت میکنم و حرفی بر زبان نمیاورم چون این زبان قاصر است از رساندن واقعی مفهوم عشق

در خود میریزم شاید روزی برسد دلم به جای زبانم لب به سخن بگشاید و به تو ثابت کند که عاشقی بچه بودن نیست بلکه عاشقی یعنی یک کلمه :

دوستت دارم

از ته دل.



ختم کلام!

درتنها ترين تنهاييم تنها كسم تنهاي تنهايم گذاشت اي خدا به حق تنهاييت درتنها ترين تنهاييش تنها ي تنهايش نذارَ


عاشق شکست خورده

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: (مرگ)

درد تنهایی.....


چه درديست در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود آرام شكستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شكستن
به نزد عاشقان چون شمع خاموش
ولي در بزم خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاك سپردن
ولي برق اميد به خانه بستن
به من هردم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رفتن


برای لحظه های خاطره شدن

چه بد شد از خاطره ها فاصله گرفتیم ،

 کاش دیروزمان فراموش نمی شد،

کاش اینهمه برای فردا دلسوزی نمی کردیم،

کاش امروز را درک می کردیم.

کاش قدر با هم بودن را می دانستیم

تا فردا در واویلای نبودن، دیروز سراسر حسرت را خاطره نمی کردیم.

کاش در گذر ناگزیر ثانیه ها به سمت دقیقه ها،

 لحظه به لحظه به پاسداشت حرمت دلهای آکنده از عشق

قدقامت می بستیم.

کاش می فهمیدیم که در کاسه عشق

 از بهار تا زمستان،

خالق خاطراتی خواهیم بود

 که آرمان زنده بودن را می توان در لا به لای صفحات آن پیدا نمود.

کاش نشدنی های دل شدنی می شد

و بسیار شدنی ها بیرون از منزل دل، نشدنی.

کاش برای دل کاشی نبود.

کاش برای دل یک سرنوشت بود

یا عشق یا جدایی؛

اگر عشق می بود، پایانش جدایی نمی شد

و اگر جدایی بود تا ازل می ماند طعم تلخ جدایی.

کاش همه دلهایی که نمک گیر عشق می شوند

نمکدان شکن نبودند.

کاش پاس می داشتند حرمت حریم عشق را.

کاش و باز هزاران کاش دیگر...

معنی عشق!

از معلمانم در مورد عشق پرسيدم هر كدام جواب هايي دادند:

 

از معلم ادبيات پرسيدم گفت:عشق شعري است كه مانند چشمه جاري در دل تو،سعدي،حافظ و... وجود دارد.


از معلم رياضي پرسيدم گفت:عشق به صورت هندسه اي است كه همه شما به خوبي از آن مي دانيد.


از معلم عربي پرسيدم گفت:عشق همان مذكر و مؤنث است.

 

از معلم فيزيك پرسيدم گفت:عشق جاذبه اي است دوست داشتني در قلب ما انسان ها.

 

از معلم شيمي پرسيدم گفت:عشق سنگ مذابي است كه به شدت در قلب ما برخورد مي كند.

 

از معلم زبان پرسيدم گفت:عشق همان I LOVE YOUاست.

 

از معلم زيست پرسيدم گفت :عشق قتلي است كه از شنيدن آن قلبمان به تپش مي افتد.

 

از معاون مدرسه پرسيدم گفت:يادم باشد در كارتكس انضباطي يادداشتش كنم.

 

و در آخر از مدير پرسيدم با لبخندي زيركانه گفت:       اخراج

درد تنهایی 5

دیشب وقت خواب یاد چشمان مهربانت افتادم  و چیزی فهمیدم که مطمئنم هنوز خودت هم نمیدانی کهئ چیست

اری درک کردم در چشمان تو جاذبه ای وجود دارد که دل  ما را به سمت خود  کشاند و عاشق کرد اما  در این جاذبه  چیزی از چگونه رسیدن نبود یک لحظه جذب کرد و یک عمر  من را سرگردان .

دوستت دارم اما نمیدانم چطور برایت این عشق را اثبات کنم

ای کاش میگفتی از چه رنجوری ...

ای کاش عیب هایم را به من میگفتی...

ولی هیچ کدام را نگفتی و مرا بیشتر از  پیش عاشق  خود کردی....

عاشقی دل سوخته و دل باخته......



عاشق

عاشق ان نیست گهی تند و گهی خسته رود                 عاشق ان است که اهسته و دل بسته رود.

کلبه عشق

باز در کلبه عشق                               عکس تو مرا ابری کرد
عکس تو خنده به لب داشت             ولی اشک مرا جاری کرد

درد تنهایی 4

روز ها پی در پی میگذرد و من همچنان  تنهایی تو را بیشتر احساس میکنم .

هنگامی که  دلم  برایت تنگ میود  گوشه ای مینشینم و به یاد چشمان مهربانت زار زار گریه میکنم و از خدا میخواهم هیچ گاه این چشمهایت را از من جدا نکند  زیرا در غم  دوری خودت و چشمانت دوام نمیاورم .

ارزو  میکنم که روزی دستانت را در دستانم بگیرم  تا گرمای وجودت سرمای دوریت را از بین ببرد.

ارزو میکنم کاش بودی تا  دنیا خودم را تقدیمت میکردم.

ارزو میکنم بیایی تا عاشقانه دستانت را بگیرم  و فقط بگویم:

دوستت دارم!

درد تنهایی3

هر صبح به امید دیدنت  بیدار میشوم تا شاید امروز ببینمت اما نمیدانم تقدیرم چیست که هیچ وقت به این ارزوی  خود نرسیدم .

هر روز ،روزهای تنهایی خودم را  میگذارنم فقط به امید یک چیز ان هم این است که روی بیایی.

بیایی و تنهایی مرا درهم شکنی .

کاش میشد  ان روز همین امروز بود

ای کاش میامدی تا به تو ثابت کن که تنها عشقم تویی

ای کاش میامدی تا میدیدی  که چقدر تنهایم

ای کاش.........

درد تنهایی 2

شب را با دوریت به سر بردم ،با جایی خالی تو  درد و دل کردم و گریستم بعد از ان نشستم با خدای خودم درد و دل کردم از او خواستم  یک شب این جای خالی پر شود و تو در کنارم ارام گیری و خدا تنها گفت صبر کن..

نمیدانم که به چه اندازه باید صبر کنم ، دیگر چشمانم پر از شک شد ،انقدر که از دوری تو  گریستم دیگر چشمانم سو ندارم  ای کاش بودی   تا قبل از اینکه چشمانم از  گریه کردن نابینا شود میدیدمت  و فقط یک بار میشنید این کلمه را که دوستت دارم.

اما چه کنم بازم نیامدی،باز در این دنیای غریب تنهای تنها ماندم ....

درد تنهایی1

در تنهایی خودم به یاد چشمان مهربانت افتادم ،در چشمانت دیدم  شوق  دیدار را اما دلت چیزی دیگر را بیان کرد  گویی  چشمانت از دلت مهربانتر بود همان   چشمانی که روزی مرا مجذوبت کرد امروز خواست بگوید که  بی تو زندگی معنا ندارد اما  نمیدانم  چه دلی داری تو ،کاش دلت هم مانند چشمانت صاف و بی الایش بود تا بتوانم در ان  درک کنم که چی میخواهی از من  که من نمیدانم .

دوباره  دیدمت اما نشنیدم که بگویی   دوستت دارم .

دوباره شب امد و دوباره جای خالی تو را حس کردم .

دوباره تنهاشدم یک تنهایی  مرگ بار.

دوباره سکوت سراسر اتق را پر کرد .

ای کاش بودی و با یک لبخند این  سکوت مرگ بار را می شکستی.

ای کاش...............

مناظره خسرو و فرهاد

 

نخستین  بار  گفـــــــــتش کز  کجایی؟                                         

بگفت :از  دار   ملک   اشنایی

بگفت:آنجا به صنعت در چه کوشند ؟                           

بگفت:انده خرند و  جان  فروشند

بگفتا:جان  فروشی  در  ادب   نیست                             

بگفت :از عشقبازان این عجب  نیست   

بگفت:از دل شدی عاشق بدین  سان؟                           

بگفت :از دل تو گویی ، من از جان

بگفتا:عشق شیرین برتو چون است ؟                           

بگفت: از جان شیرینم  فزون   است

بگفتا: هر شبش  بینی  چو  مهتاب ؟                            

بگفت: اری، چو خواب اید، کجا خواب؟

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
ادامه نوشته

درد دوری معشوق

آنقدر  با  آتش   دل   ساختم   تا   سوختم

                                         بی تو ای آرام دل یا ساختم یا سوختم

سوختم،اما نه چون شمع طرب در بین جمع

                                        لاله ام گز داغ تنهایی به صحرا سوختم

سرد  مهری  بود  که  بر  آتشم   آبی  نزد

                                        گرچه  از  گرمی   سرا   پا    سوختم

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار

داستان عاشقانه و غم انگیز  قرار!
صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق
- ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود

مفهوم واقعی عشق!

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

درد  یک عاشق 2

عاشق که زمانی دل بسته بود به معشوق و با اون کاری که معشوق با دل زخمی عاشق کرد ،عاشق سوخت ولی چیزی نگفت سعی کرد به فراموشی بسپاره ،سعی کرد تا دیگه معشوق رو نبینه ولی این عاشق قصه یما خیلی بد شنانس هست ،زمین و زمان دست به هم دادن تا اون تو این دنیا از درد نامردی افراد روزگار بسوزه.

سعی کرد نبینتش ولی چه کنه که اینم کاره روزگاره دیدتش و باز همه ی اون خاطرات بد جلو یچشماش ظاهر شد .

ایندفعه عاشق از  دفعه ی قبل بیشتر زجر کشید انقدر که   فقط یک چیز میگفت:

خدایا مرا از این دنیا جدا کن و بسوی خودت باز گردن !

دل نوشته های نویسنده

یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه !اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست.

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت/ گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی/ سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد/ گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی


 


 


بدترین درد این نیست که.....................به اونی که دوستش داری نرسی بدترین درد این نیست که.....................عشقت بهت نارو بزنه بدترین درد اینه که..............................یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه


 


در خواب نازی بودم شبی.دیدم کسی در میزند.در را گشودم روی او.دیدم غم است در میزند.ای دوستان بی وفا.از غم بیاموزید وفا.غم با ان همه بیگانگی هر شب به من سر میزند

ادامه نوشته