درد تنهایی 12
در کوچه و پس کوچه های تنهایی بر روی برگ زرد درختان زیر هوای پاییزی قدم میزنم
گویی تنهای تنهایم
تو هستی اما نه در کنارم
حرف میزنی اما نه با من
میخندی اما نه همراه من
اسمان روی سرم به حالم میگرید اما چه زیبا بود تو در کنارم بودی و اسمان اشک شوق خود را بر سر ما میریخت.
در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گور رو باک نیست تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست
دوستت دارم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 1:20 توسط abbas sadeghi
|

در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل هر که خواهد دیدنم گو در سخن بیند مرا